تبلیغات
گاه نوشته ها...

دوستان محترمی که مدام لطف خودشان را نسبت به مطالب وبگاه و شخص بنده دارند، در اطلاع هستند که در ماه گذشته بنده دچار سلسله حوادثی شدم که وضعیت روحی مرا شدیدا تحت تاثیر قرار داد. از جمله حوادثی که در ماه گذشته به وقوع پیوست، بازداشت بنده توسط حفاظت پرواز فرودگاه ماهشهر بود که حقا و انصافا یک مسئله ی غیرقابل باور بود. در این پست تصمیم گرفته ام که بصورت کوتاه و مختصر به بیان این حادثه ی عجیب بپردازم.

بوئینگ 747

        همانطور که می دانید، در حال حاضر بنده در اهواز سکونت دارم و خانواده نیز بدلیل موقعیت شغلی پدرم به اهواز آمده اند. خواهر بنده هم بدلیل ادامه ی تحصیل در تهران ساکن می باشند که متاسفانه در جریان حوادث 13 آبان به صورت جزئی دچار جراحت هایی از ناحیه صورت شد. این شد که برای بهبود وضعیت جسمانی و روحیش، لازم بود یکی از افراد خانواده به عیادتش برود و حال و احوالی از او جویا بشود.

با مشورت جمع گرم خانواده که همیشه در جستجوی یک دیوار کوتاه، هراسانند بالاخره بنده به عنوان نماینده انتخاب شدم و پس از برنامه ریزی کوتاهی، عازم سفر شدم. از آنجاییکه این مسافرت بصورت ناگهانی پیش آمده بود و من هم بدلیل کلاس های دانشگاه، زمان کافی برای مسافرت نداشتم پس لازم می نمود که بنده هر جور شده است یک هواپیمایی دست و پا کنم و به تهران بروم. این شد که از فرودگاه ماهشهر اقدام کردم و پس از جویا شدن از احوال خواهرمان و کلی گشت و گذار سرانجام به سمت خانه رهسپار شدم.
        پرواز ماهشهر با نیم ساعت تاخیر همراه بود و بنده به محض آنکه بر روی صندلی هواپیمای بوئینگ 747 متعلق به سازمان هوایی ایران ایر(هما) تکیه دادم، ناگهان احساس نیازی پیدا کردم که حوصله ام را سر برده بود. دوستان پروازی مطلع هستند که سرویس بهداشتی هواپیما جز در زمان پرواز، در باقی موارد قابل استفاده نمی باشد در نتیجه تصمیم گرفتم که از سرویس بهداشتی فرودگاه استفاده کنم بنابراین این مسئله را با خدمه ی پرواز در میان گذاشتم که متاسفانه اجازه ی این کار را ندادند. در نهایت بنده را نیم ساعت تمام در صندلی جلوی هواپیما منتظر نگهداشتند که تقریبا طاقتم به اتمام رسید و حالتی در حد مردن بر من هویدا شد. پس از 5 دقیقه پیغام کمربند ها را باز کنید بر روی صفحه نمودار شد، در این میان ناگهان صدای خر خر پیرزنی از صندلی های عقبی به گوش رسید. همین که مهمانداران هواپیما از این وضعیت مطلع شدند، خود را به پیرزن رسانده و مشغول عملیات نجات و امداد شدند. بنده هم انگار که از قفس رهانده باشندم، خیلی سریع کمربندم را باز کردم و به سمت قسمت جلویی هواپیما پیش رفتم. از آنجاییکه چشمانم رو به سیاهی می نمود و کسی را نمی دیدم تنها به یک دستگیره خیره شدم و  به سرعت به طرف آن دستگیره رفتم. آقایان عنایت ویژه بفرمایند که من هی دستگیره را فشار می دادم و می گفتم "بیا بیرون، یالا دیگه" اما در باز نمی شد و اصلا صدایی از آنطرف در نمی آمد. بعد از یک دقیقه که وضعیت همینجوری ادامه داشت ناگهان از پشت سرم، 3 نفر بنده را قفل پیچ کرده و با صدای بلند گفتند "اینجا چیکار می کنی؟"
        من که حسابی غافلگیر شده بودم با صدای بریده و آرامی گفتم "می خواستم از سرویس یس یس بهداشتی ی ی استفاده کن کن کنم". تقریبا داشتم از حال می رفتم و آنها هم مدام مرا سئوال پیچ می کردند که با تمام جانم فریاد زدم "بابا یه دستشویی پیدا نمیشه؟ من مردم آخه!" یکی از آنها هم که حسابی جا خورده بود، بلافاصله دو تا خواباند در گوش مبارکمان و گفتند "من سرتیم گارد امنیت پوراز هستم، چرا فریاد می زنی؟ اوضاع مسافران به هم ریخته بشه، مسئولیتش با منه، جنابعالی به منطقه ی ممنوعه اومدید و این کارتون مجازات سنگینی داره. برای مشخص شدن وضعیتتون باید بازداشت بشید(!)" من را می گویید، هاج وواج مانده بودم و فقط تقاضا می کردم "آقای عزیز، بنده اطلاع ندارم چه پیش آمده ولی اگر لطف کنید و من رو به یک سرویس بهداشتی برسونید، بسیار ممنونتون میشم. حداقل بذارید حالم جا بیاد".
        آنها هم در کمال همدردی به بنده فرمودند "فعلا تا تکلیفتون مشخص نشه و ندونیم به چه دلیل برای باز کردن در کابین خلبان تلاش می کردید، باید سرجاتون بشینید. شما و شما برید دستشویی ها رو چک کنید"
دو نفرشان به سمت سرویس های بهداشتی رفتند و دو نفر دیگر از خدمه، مرا کشان کشان به سمت صندلیم بردند و گفتند "تا مشخص شدن وضعیتت باید همینجا بشینی".
...
ادامه دارد.

"پ.ن1: دیشب اوضاع بر وفق مراد نبود، آن از آرسنال که 3 گل خورد و یکیشان را هم جبران نکرد و آن هم از رئال مادرید که این همه موقعیت ساخت و آخرسر باخت(این سومین باخت در زمان سرمربیگری گواردیولاست)."
"پ.ن2: مصاحبه ی ماه گذشته ی من با مجله ی دنیای سرگرمی را در آدرس زیر بخوانید:
جنگ خان ها و گفتگو با مهدی نامور، فرمانده ی برتر قوم پارس"
پ.ن3: میهن بلاگ هم یواش یواش دارد قاطی مرغ ها می شود، بنده پاسخ یکی از کامنت ها را داده بودم اما به نام محمد آرمان ثبت شده بود(!)


زادروز نوشتار دوشنبه 9 آذر 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin