تبلیغات
گاه نوشته ها...


سلام خانم مهندس
    می دانم تمامی تلاشت را کردی که مدرک کامپیوتر بگیری و برای خودت کسی بشوی اما اکنون به این حال و روز افتاده ای و اجبار خیلی نگاه ها تو را به این خط آخر نامه ی من رسانده است. می دانم از سر قصد نیست که من را مدام به بهانه های واهی از خود می رانی و می گویی برو تا نوبتت بشود و نوبت من سالهاست که در تعقیب چشمان تو بی استفاده مانده است. امروز که پس از سالها از این اتاق تاریک و نم کشیده ی دستگاه کپی می روم و مهندس عسلویه می شوم، تو دیگر مرا نخواهی دید. خدا را چه دیدی شاید قسمت شد و باز هم برگردم و این بار نه یک کپی بگیر ساده باشم بلکه بیایم و بشوم رییس تو. آنوقت به تو اجازه نخواهم داد که برای جلب نظر روسای شرکت ها، هزار قلم آرایش را به صورتت بیارایی و برای خاطر دلشان به شوخی های زشت و بی مزه شان، طعم شیرین لبخندت را بچشانی.
     آنوقت به تو می گویم که خودت باش و مجبورت نمی کنم برای آنکه خودت را یک دختر جوان 20 ساله جا بزنی به هر ادا و اطواری تن بدهی. آنوقت توبیخت می کنم، اگر برای جوان نشان دادنت به بالا و پایین بپری و مسیرها را دو ثانیه ای بپیمایی و نشان بدهی که شور جوانی ات غلغله کرده است.
    آنوقت اخراجت می کنم اگر در پایان روز هم با مزه پرانی هایی که خودت می دانی نباید بگویی، با رییس خداحافظی گرمی داشته باشی و بخواهی دل رییست را بدست بیاوری. راستی خانم مهندس از امروز دیگر مرا نخواهی دید و بهترست دلت به حالم نسوزد چون همین رییس جنابعالی با پی بردن به غیرت بنده بود که مرا به راحتی یک نامه اخراج کرد و من به پشتوانه ی درس خواندن های چهارسال قبلم می روم به عسلویه. می ماند در دلم همه ی آنوقت هایی که گفتم، به آنوقت هایم هیچ توجهی نکن، شاید در یک صبح آفتابی و خنک عسلویه از ارتفاعی پرت بشوم پایین، بی آنکه آنوقت هایم رنگ حقیقت به خود بگیرند و تو حتی خبر مرگ مرا هم نخواهی شنید...

زادروز نوشتار پنجشنبه 12 آذر 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin