تبلیغات
گاه نوشته ها...

http://tourism.chn.ir/manage/photo/saiz(2).jpg
بنی آدم اعضای یکدیگرند   که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار    دگر عضوها را نماند قرار

سلام راننده
قصد کرده بودم از دردهایت بگویم و از دردهایی که تو برایم آفریدی اما قلم این دردها را برنتافت.  از اینکه هر روز چشم در چشمانت بیاندازم و هیچی نگویم، شرمم می آمد و این بود که نوشتم این نامه را...
نمی دانم نامت چیست اما بی شک نام یکی از ماها را با خودت یدک می کشی
ما شاید در شمال شهر یک خانه ی مجلل داشتیم و تو در جنوبی ترین نقطه ی شهر یک اتاق هم نداشتی
ما شاید در تمام عمرمان تنها یک بار تو را می بینیم و آن یکبار هم خوب فرصت نشود که با تو هم صحبت بشویم
راستی آقای راننده حال و احوالت چطورست؟
یادم می آید:
آنروزی که به من خرده گرفتی چرا پول خورد نداری، من ساکت ماندم تنها به پاس دردهایت
آنروزی را که برای دخترهای دانشگاهمان ایستادی و حتی مرا ندیدی، من تبسمی زدم به بهانه ی هواخواهیت
آنروز که مرا پیچاندی و پیچاندی و پیچاندی و کرایه را 3 برابر گرفتی، من جر و بحثی نکردم به بهانه ی نیازت
می دانی آنروزی که بنزین گران شد و تو فریادکشیدی خرجت را از کجا تامین کنی، من زیر لب میگفتم: حق با توست؟
می دانی آنروزی که فهمیدم دو فرزندت در دانشگاه آزاد محصلند و تو آرام و ساکت، فقط و فقط کار می کنی تا ساعت 1 شب، من دستم نمی رفت که باقی کرایه ام را از دستان لرزانت بگیرم؟
آنروزها گذشت و امروز رسید
امروز به تو می گویم با من قهر نکن و من را از کیش خودت بدان
من هم در کنار تو راننده ی یک پیکان 63 نارنجی هستم، با کلی خاطرات همراهش
و امروز من می بینم که تو با یک سمند نوی طلایی، تمامی مسافران شیک و پیک من را به مقصد می رسانی درحالیکه من با یک پیکان قراضه، درست درکنار نوستالژی تو ایستاده ام، بی هیچ مسافری!

http://media.farsnews.com/Media/8704/Images/jpg/A0453/A0453741.jpg

پ.ن1:"عیدتان مبارک"
پ.ن2: بخش نظرات پست فوق بسته می باشد.

زادروز نوشتار جمعه 13 آذر 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin