تبلیغات
گاه نوشته ها...

توضیح ضروری:" پست یک حالگیری حرفه ای را از دو قسمت، تبدیل به یک قسمت کردیم که مطالعه اش دشوار نباشد. لذا قسمت دوم در ادامه ی همین پست نگاشته شده است. باتشکر از حسن توجهتان"
با خواندن این بومرنگ*(با احترام به استاد فرورتیش رضوانیه) چهره تان دقیقا به شکل همین پسرک مظلوم و بی ریا شباهت می یابد. اگر این اتفاق به وقوع نپیوست، پس باید بفرمایید که بنده نویسندگی را کنار بگذارم و بروم کشکم را بسابم!


      ...تصور کنید شما یک حالگیر حرفه ای هستید و دوستانتان از گرفتن حال شما بسیار اجتناب می ورزند. یک روز پاییزی و صد البته بارانی به بهانه ی گردش پاییزی در خیابان قدم می گذارید و قرارست دوست دخترتان را در پارک ملت ببینید. تیپتان را ورانداز می کنید و بسیار به خود می بالید که خوش تیپ هستید و چند تا در و تخته را به هم می کوبید که ماشالله به این تیپ و سر و وضع، اگر هر دختری به شما جواب منفی بدهد از خریتش هست و در همین افکار و عوالم به قدم زنی جنتلمنانه تان در پیاده رو ادامه می دهید. سر راهتان از خشکشویی پرسونال(یک خشکشویی گرانقیمت در شمال شهرست)، کت هاکوپیان قهوه ای سوخته تان را می گیرید و بسیار آرام و مطمئن به قدم زدنتان ادامه می دهید. در حین قدم زدن ناگهان یک پژوی 206 به شماره پلاک ایران44-62ب255 با سرعت از حاشیه ی خیابان می گذرد و تمام آب بارانی را که در گوشه ی خیابان جمع شده است را به سرتاپای شما می پاشد و درست در چهارراه روبروییتان پشت چراغ قرمز می ایستد. بلافاصله با سرعت به طرفش می دوید تا حسابش را سر جایش بیاورید که از دور قیافه اش آشنا به نظر می آید، چشمانتان را گرد می کنید و به آنالیز چهره اش مشغول می شوید که قوه ی تفکرتان خردمند اندیشی می فرمایند و تشخیصشان بر این اصل استوار می شود که راننده، همان دوست دخترتان هستند و خوب که دقت می کنید، متوجه می شوید پلاک ماشین هم برای شما آشناست و دقیقتر دقت می کنید و ای دل غافل! این که ماشین آرش، پسر همسایه تان است! دیگر به دویدن ادامه نمی دهید و هاج و واج، به چراغ سبز شده خیره می شوید. انصافا خیلی سختست که یکدستی بخورید. با همراه دوست دخترتان تماس می گیرید و با غم وحزنی که منتظر دلبری می باشد، می گویید امروز حالتان گرفته است و حوصله ی بیرون آمدن ندارید و درحالیکه انتظار دلبری های زنانه را دارید با عکس العمل متفاوتی از دوست دخترتان مواجه می شوید که او هم قصد داشته تماس بگیرد و بگوید کلا گردش در روز پاییزی را بیخیال بشوید!
      آب بر سرتان داغ می شود و دست خودتان نیست پس بی خداحافظی تماس را قطع می کنید. آن شب تا به صبح خواب ندارید و نزد خودتان می گویید مرده شور این قیافه تان را ببرد که در تمام این مدت نقش چغندری را بازی کرده که هیچ باغبانی نمی چیندش!

      یک ماه از آن جریان گذشته، شما حالتان حسابی گرفته است و دیگر دل به درس و تیپ و از این حرف ها نمی دهید. مسلما با وضعیت موجود، موهیاتان بسیار بلند شده اند و ریش هایتان آمده است و صدالبته چهره ی شما را متفاوت کرده اند، بطوریکه شناساییتان بسیار سختست. در روزهای انتهایی پاییز هستید، با پژوی GLX پدرتان از دانشگاه به منزل بازمی گردید و ضبط اتومبیلتان صدای دلنواز استاد شجریان را پخش می کند و شما خیلی متفکرانه با او زمزمه می کنید که "و حق با توست". همراهتان زنگ می خورد و با یک دست فرمان را می چسبید و با دست دیگر به موبایل پاسخ می دهید که ناگهان یک پژوی 206 سفید رنگ با سرعت از کنار شما می گذرد و کنترل اتومبیلتان را اندکی مختل می کند. حسابی جوش می آورید و پژو را تعقیب می کنید، متوجه می شوید دوست دخترتان با همان 206 آرش ویراژ می رود و با دیدن پژوی GLX، بسیار هوایی شده است که باب رفاقتی هم با شما باز کند. از آنجاییکه شما یک حالگیر حرفه ای هستید و موقعیت سنجیتان بسیار کارآمد بوده است پس تصمیم می گیرید که حالش را بگیرید اساسی!
     با او سر مسابقه می گذارید و به وسیله ی چراغ های راهنما، به زبان ایما و اشاره می فهمانیدش که بیا با هم یک مسابقه ای بدهیم. از آنجاییکه دوست دخترتان کلا موجود پایه ایست! بنابراین بدون هیچ اصرار و تمنایی پایش را می گذارد روی پدال گاز و از شما سبقت جان برکفی می گیرد. آنطور که مشخصست، شما به شوخی مسابقه ای راه انداخته اید اما جو می گیردتان و حرکات محیرالعقولی انجام می دهید که ملت هم حسابی کف برتان می شوند. مسیر را به سمت یکی از بزرگراهها هدایت می کنید و با ادا و اطوار درآوردن های میمون وار، حرصش را در می آورید و او هم لجش می گیرد که از شما سبقت جانانه ای بگیرد اما شما به او راه نمی دهید.
     سرانجام در یک زمان مناسب، آن همه حرص و دقی را که دچارش بوده اید، تخلیه نموده و پایتان را روی ترمز می گذارید. چراغ های ترمزتان به شدت سرخ می شوند و دختر هم که دستپاچه شده است، بلافاصله پدال ترمز ماشین را فشار می دهد. از آنجاییکه ترمز 206 از نوع ABS است بنابراین سرجایش میخکوب می شود اما ماشین شما که ترمزش بسیار کارآمد نیست،مقداری می ایستد و سپس با سرعت به مسیرش ادامه می دهید. در همین حال، دوست دخترتان را از آینه می پایید و می بینید که یک زانتیای پلیس گشت آزادراه با سرعت تمام به 206 برخورد می کند و ماشین به همراه دوست دخترتان، سه دور به خودشان می پیچند و شجریان هنوز می خواند، "وحق با توست ولی حق را برادر جان به زور این زبان نافهم آتشبار نباید جست...نباید جست".
فردای همانروز با بهانه ای واهی سراغ آرش را از پدرش می گیرید و متوجه می شوید که آرش پژوی 206 اش را به قیمت 5 تومان فروخته و مقصر هم شناخته شده است!

پینوشت !مهم!: از میان دوستان اهوازی، کسی دیشب(25-آذر) در نمایشگاه دو سالانه ی بین المللی کاریکاتور تهران حضور داشت؟

*در شیوه ی بومرنگ شخصیت اصلی داستان خود شما هستید. بومرنگ ذهنتان را برای چند دقیقه از وضعیتی که در آن قرار دارید خارج می کند و دوباره باز می گرداند.

زادروز نوشتار پنجشنبه 26 آذر 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin