تبلیغات
گاه نوشته ها...


...بروزرسانی شد...
دم دمای ظهر بود كه اجبار به پرداخت شهریه ی كانون زبان، من را به خلوت ترین بانك محل كشاند. منتظر رسیدن نوبتم بودم كه متوجه حضور یك عده پیرمرد شدم، گرم صحبت شده بودند و كلی بالا و پایین می پریدند كه سیاست فلانست و بمانست، از میان تمامی آنها، یك پیرمردی خیلی نمود پیدا كرده بود و با صدای بلند و حرارت بسیاری كه انسان را به وجد می آورد، داد و هوار می كرد. آنقدر صحبتش بلند بود كه لازم نبود برای شنیدن صدایش به خودت خرج بدهی و میان صندلی ها، یك جای خالی كنارش بیابی و به بهانه ی مطالعه ی روزانه ی روزنامه، جفتش جا پهن كنی. تمام بانك با آن تزیینات سنگیش، به گفتار پیرمرد اكو میداد و پیرمرد هم از این وی‍ژگی بهره می برد و تن صدایش را در لحظاتی خاص به شدت افزایش می داد. الحق و الانصاف صدای گرمی هم داشت كه من را مجاب كرده بود به تمامی حرف هایش گوش بدهم و از خدایم بود كه ای كاش، پیرمردی با همچین صدایی در نقش یك پدربزرگ سواددار ظاهر می شد و تمامی داستان مدیر مدرسه را با همین صدا برایم می خواند:

- آقایان عنایت بفرمایید كه این احمدی نژاد سر جمع دو كلاس سوات سیاسی نداره و جای دفاع هم نداره، بعد میره كلی هارت و پورت راه میندازه كه من مدیریت جهان رو برعهده می گیرم، جمع كن بینیم بابا، مردك زپرتی !
+ البته به اینصورت هم كه می فرمایید نیست، ها !
- چی چی نیست؟ دیگه چی می خواست باشه، كم تحریم بودیم، ‌آقا جان به كی بگم ؟ با اومدن این بابا، آفتابه لگن وطنی مستراح رو هم تحریم كردن !
- حالا شما زیاد حرص و جوش نخورین، سیاسته دیگه آقا...به من و شما چه مربوطه؟
در همین حین، كارمند بانك نام افراد متقاضی وام را صدا میكرد و نام پیرمرد شاكی را در ابتدای لیستش خواند و او هم به نشانه ی حضور دستش را بالا برد.
كارمند بانك نیم نگاهی به پیرمرد كرد كه لنگ لنگان به سمت باجه می آمد و خیلی آرام با سقلمه ای به بغل دستیش كه گرم حسابرسی به قبوض جریمه ی راهنمایی رانندگی بود، فهماند كه حواست را جمع كن و ببین چطوری حال این پیرمرد رو بگیرم و بلافاصله با اخم های درهم رفته ای گفت: آقای صدری شما هستید؟‌
- بله، خودم هستم كه این وام رو بی زحمت اگه زودتر بدین تا ...
كارمند بانك حرف پیرمرد را قطع كرد و با تحكم لرزاننده ای گفت: آقا جان ما به شما وام نمیدیم !
- یعنی چی؟ آخه واسه ی چی؟
كارمند بانك اخم هایش را زیر لیست قایم كرد و با لبخند معنا داری پاسخ داد: به افراد سیاستگرا وام تعلق نمیگیره.
- این چه قصه ایه؟ یعنی چی؟ مگه چی شده؟
كارمند بانك با تكان دادن بی هدف دستش در میان هوا به پیرمرد فهماند كه حوصله ی پاسخگویی ندارد و بلافاصله گفت: یعنی همین كه گفتم ... پدر من! شما از صدقه سر همین دولت پس از نهم، داری وام مهر رضا میگیری و كلی به سر و تیپ دولت فحش و بد و بیراه میدی؟ برو آقاجان، ما اصلا وام نمیدیم!
پیرمرد كمی جر و بحث می كند، مردم از عقب فشار می آورند كه وقت متصدی را نگیرد و بگذارد كار دیگران به انجام برسد. سرانجام پیرمرد نفس عمیقی كشید و با آه جگرسوزانه و لبخند معنادارش گفت:
- جوون ما كه اون زمونا به جوونیمون می نازیدیم، اینجوری یه پیرمرد رو با دو تا حرف نپخته، زار و گرفتار نمی كردیم و احترامش از افضل واجبات بود. حالا شما یه دفتر و دستكی جمع كردین و ریش و قیچی كل ملت دستتونه. اما پسرم، اولا كه توی این مملكت، همین سیاسون ان كه وامشون دست به نقده. در ثانی، آقا جان كیه كه تو این مملكت حرف سیاسی نزنه. حالا شما اومدی خِر ِ گردن ما رو چسبیدی كه چرا بحث سیاسی می كنی ؟ اصلا من سر هم دو كلاس سواد معمولی ندارم، چه برسه به سیاست ! همش تقصیر این جوانك جلومبوره كه اومد پای بحث سیاسی رو باز كرد و پاپیچ شد كه منم حرفی بزنم. اینا رو هم دیشب بی بی سی می گفت وگرنه ما كه از خودمون حرف بلد نیستیم سر هم كنیم! جوون بیا و بزرگی كن، گیر ننداز توی كار پسرمون. تازه ازدواج كرده و خدا رو خوش نمیاد دست خالی برن سر خونه و زندگیشون. ما 30 سال پیش یه خبط بچه گونه كردیم و عین رای ندیده ها، بیخود و بی جهت اوقات خودمون رو كردیم زهر مار كه شمای جوون حالا بیای و من پیرمرد رو بندازی به غلط كردن ! دست بردار جوون...
 و من كارم راه افتاده بود و از بانك خارج شدم...


زادروز نوشتار دوشنبه 14 دی 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin