تبلیغات
گاه نوشته ها...


هوای دلم حسابی گرفته، دلم می خواهد كه یك دل سیر گریه كنم. اصلا حال و هوای دل من را با همین آهنگ پس زمینه ی وبلاگ دربیابید. ما آدمها به گریه نیازمندیم و واقعا باید به این عنصر احساس اهمیت زیادی بدهیم. حال كه نیازمند گریه شده ام، به هر بهانه ای متوسل میشوم تا گریه كنم و اشك بریزم اما خوب كه دقت می كنم و كنجكاو میشوم، گریه ام نمی آید. گریه كنم برای آن بازیگر تلویزیون كه بعد از كلی داستان عشقی، نامزدش می میرد و تنها و بی كس می شود !

برای آن روضه ای كه فلان شخص در فلان سال توبه كرده است و من هنوز معرفت توبه اش را درك نكرده ام ؟
برای اخم پدرم كه مثلا از من دل بریده و من هم از خودم دل بریده ام ؟
برای مادرم كه دیگر با مهر من دلش آرام نمی گیرد و من هم با مهربانی وداع طولانی كرده ام؟
و ...؟
نه فایده ای ندارد، این دل به این سادگی ها اشكش نمی آید.
دلم گرفته است و هوای آن دارم كه بروم و بشوم یك كودك 5 ساله با تمامی شور و شرهایش. بخوانم و بپرم در میان آسمان و زمین و به قولی از دیوار راست بالا بكشم. آنقدر این و آن را اذیت كنم كه وجودم پر از گرمای انرژی كودكانه بشود. بعد هم با یك توپ بزنم و گلدان تزیینی مادرم را خرد و خاكشیر كنم و در نهایت با اخم و تَََخم مادرم روبرو بشوم. پدرم هم كه از سركار آمد، با شكوه و گلایه های مادرم اخت بگیرد و دق دلی هرچه كه در طول روز برایش پیش آمده را در لابلای پیچ كمربند بپیچاند و به سرعت باد، بر تنم نقش و نگار بكشد. بعد من اندكی دلم بگیرد و به زخم و زیلی هایی كه سگك كمربند بر روی تنم خشكانده خیره بشوم و دلم برای خودم بسوزد. درد جسمی را كناری بگذارم و گریه كنم و گریه كنم و گریه كنم. آنقدر كه وقتی مادربزرگ، طبق معمول هر عصر به خانه مان آمد، بیاید و به دنبال عزیز و جگرگوشه اش بگردد كه این نوه ی گل من كجاست. دو تا نقل بگذارد كف دستم و از دلم ببرد هرچه كه پیش آمده است.
اما افسوس كه امروز نه دیگر مادربزرگی هست و نه كمربند نقاشی. می ترسم مثل همانروزها گریه ام بگیرد و آنقدر منتظر بمانم تا مادربزرگ بیاید و به گریه ام امان بدهد و تمامش كند. اما مادربزرگ نیاید و من تا آخر عمر گریه كنم...

زادروز نوشتار شنبه 17 بهمن 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin