تبلیغات
گاه نوشته ها...

هنوز هم محرم افکار پنهان منی
هنوز هم می خوانمت با همان صدای جوان 20 سال گذشته
هنوز هم عشق معنای رفاقت دو دستست میان ریزش برگ ها
هنوز هم رادیویمان می خواند ترانه ی مرا ببوس
هنوز هم نمی توانم بگویم چطور عاشق شدم
هنوز هم می روم بی آنکه بگویم رفتم


پ.ن: نوشتن در خونم بود اما این روزها با خودم احساس غریبگی عمیقی کرده ام، دیگر دوش های سرد هم برون رفتی ندارد. بر روی تختم همچون تکه ای از مرگ بی ذوق میخکوب شده ام.خواب را آرامش می دانستم اما اکنون ناآرامی هایم به خواب دلیل می شود، حتی به رستوران همیشگی رفتم و خوردم و تجربه کردم اما دیگر تجربه ی جدید هم ذوق سرشاری ندارد و از مکررات همیشگی خسته شده ام. به نوشته ای در وبگردی ِ بی هدفم برخوردم که سالها هدفم بود و افسوس نرسیدنش را می خوردم اما اکنون میلی به آن ندارم و با خود گفتم که چه دعای زیبایی کوروش را آذین بندی کرده بود:خداوندا دست هایم خالی اند و دلم غرق در آرزوها، یا به قدرت بیکرانت، دستانم را توانا گردان و یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی بگردان.

زادروز نوشتار دوشنبه 4 آبان 1388 نویسا محمد آرمان | دیدگاه ها ()


Blog Skin