تبلیغات
گاه نوشته ها...



    هرچند که نوشتن در این دوره و زمانه کمی سخت شده و تا میایی بدوی باید ترمز بگیری اما خب این دلیل نمی شود که اصلا ننوشت و به قولی خفه خون گرفت. امروز کتابی را می خواندم با عنوان تاثیر فرهنگ ایرانی بر ملل های جهان، و خلاصه به شرح و بسط دادن تاثیرات عظیم فرهنگ ایرانی بر سایر ملل ها که مثلا اروپایی از بوی بدنشان خفه می شده اند چون حمام نداشته اند اما ایرانی ها با وجود گرمابه، فرهنگ پاکی را ترویج کرده اند. از خواندن کتاب حظ کافی و وافی را می بردم که به باب عادت سری به سمت ساعت گرداندم و متوجه شدم نیم ساعت مانده تا کلاس ریاضی عمومی دانشگاه شروع بشود و در نتیجه خیلی جفنگ وار و سریع به این سمت و آن سمت رفتم و از خانه زدم بیرون، به اولین تاکسی دست تکان دادم و سوار شدم تا زودتر به دانشگاه برسم که امروز یک سلسله جریانات خاص رفتاری را مشاهده کردم تا نگوییم بی فرهنگ بلکه بگوییم ما خود فرهنگیم زیرا در کمتر جامعه ای اتفاق میافتد که کارفرما و مشتری عقاید مشترکی داشته باشند. جریان پیش آمده به این صورت بود که راننده ی تاکسی در حال حرکت بود و ناگهان سمندی در جلوی پایش زد روی ترمز و مشغول صحبت با ماشین بغل دستی اش شد. این راننده ی تاکسی هم به جوش آمد و شجره ی راننده ی سمند را شست و کلی لیچار بارش کرد بطوریکه سمندی هم شروع کرد به آزار و اذیت رساندن. حالا این راننده دو تا حرف می زد و او هم دو تا دیگر بارش می کرد تا اینکه آخر سر گفتم بابا راه بیافت، ول کن. خلاصه راننده ی تاکسی به راهش ادامه می داد که مسافر صندلی عقب حرف زدنش گل گرفت و با قیافه ی حق به جانبی مشغول نصیحت شد: آقای راننده اینا نفهمن! یه حرف اون میزنه، یه حرف شما و آخر سر کارتون به دعوا می کشه اما به هر حال بهتره واسه اینجور موقعیتا همیشه یه گرز توی ماشینت داشته باشی که سریع بپری پایین و بزنیشون!!! در همین حال راننده مدام تایید می کرد و میگفت: ها ولله، اینا رو باید زد، مرتیکه ی نفهم! بخاطرش صد بار ماشین و عقب و جلو بردم تا تونستم از پشت سرش ردش کنم. می خوای حرف بزنی، بکش کنار.آشغال ِ عو.. ب ... ... ... ، باید پیاده می شدم و اینقدر میزدمش که بفهمه عاقبت نفهم کاریش چیه! حالا هیکل راننده سر ِ جمع 40 سانت نبود و در بدنش جز استخوان، چیز ِ دندان گیری یافت نمی شد، خواستم بگویم آقای راننده یه قمپزی در کن که بهت بیاد اما باز شرم و حیا و ادب و ... جلوی زبانم را گرفت و گفتم: بحث بی فایده اس و بهتره گذشت کنی، آقای مسافر، شما هم یه کم به فکر ما باش که باید زودتر برسیم به مقصد...

نکته ی اخلاقی: ما از بن و ریشه سالمیم و مزخرف می گویند که ایرانی ِ بی فرهنگ

"امکان نظردهی مهیا شده است، لطفا تبلیغاتتان را لحاظ قرار ندهید!"

زادروز نوشتار پنجشنبه 7 آبان 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin