تبلیغات
گاه نوشته ها...

عزم کردیم، پستی بنویسیم که کامنت هایش با متن جور درنیاید!..آن شد که عزم فرموده بودیم:

در خوض(تفکر کردن) شخصیمان یک کیف کوکی داشتیم که احوالات گذشته مان بر خاطرمان سنگینی نمود، دیدیم چه بوده ایم و چه شده ایم و خود بی خبریم! آن همه کبکبه و دبدبه مان را به صد هزار تومان نمی فروختیم و حالا تمام هستی و نیستمان را به 100 تومانی هم می فروشانیم. آنقدر از آن احوالات گذشته مشعوف(خرسند) و خاطرجمع گشته ایم که قصد کرده ایم روی ماه خداوند را ببوسیم. به جان عزیزتان بر سر یک دوراهی مانده ام که خاطره ای از آن دوران را نقل کنم و یا اینکه بگذرم. آخر می دانید؟ ما در گذشته کسی بوده ایم که انسان شرمش می آید حتی نامش را بر زبان جاری سازد!!!(تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل(حساب کار دستتون بیاد)...بتازگی علاقه ی وافری به این مصرع پیدا کرده ام و قصد دارم آن را بدهم بر تنمان خالکوبی بنمایند) انشالله که شما محرمید و این قصه در جایی نقل نخواهد شد:
        در دوران کودکیمان زندگی مشوش و پر از دغدغه ای داشتیم بطوریکه مشهدیه خونوم بَس را کلافه کرده بود(اسمش ناجور بود، این قدیمی ها اسمشان مصیبتیست) و از آنجاییکه در دوران کودکیمان ما ژست روشنفکرانه ای(همچون جناب شبگیر) به خود گرفته بودیم و تمامی سعی خود را بر آن داشتیم که مدارج تحصیلی عالیه را بگذرانیم پس واضح و مبرهنست که برای وسایل تدریسمان تعصب خاصی نشان می دادیم. دوران تحصیلمان در خانه ی مشترکی بود میان دایی گرامممان و خودمان، در این میان دختر دایی شیطان دو ساله ای داشتیم که مدام در اوقات تفکر ما پارازیت های غیر منطقی را جاری می کرد اما خودش خوب می دانست که این پارازیت های دشمن بیگانه بر ما افاده نخواهد کرد. عاقبت هنگامیکه متوجه شد کور خوانده است و تاکتیک های منفصلانه اش کاربردی جز نشانه ی حماقت نیست، یک مقدار دو دو تا چارتا نمود و گفت چه بکنم چه بکنم چه بکنم چه بکنم...( از حضور انورتان عذر می خواهم)...چه بکنم چه بکنم چه بکنم؟ خودکار بدزدم!
      به مدت یکماه با تمامی پول توجیبیمان خودکار می خریدیم و فردای همانروز خودکارمان ناپدید می شد و دوستان اطلاع دارند که در خانواده های 5 نفره، خرج و مخارج بسیارست و نمی توان هی زرت و زورت(مدام) خودکار خرید و هی زرت و زورت گمشان کرد( شوخی نیست آقا! پنج نفر کم نیست، به پدر می گویم آخر چرا این همه بچه آورده ای؟ می گوید دلمان هوای دختر کرده بود و نمی دانستیم 4 تا پسر می آوریم؟ حالا عین ... مانده ایم در گل) و این بود که در حیرت ناپدید شدن این خودکارها مانده بودیم و بدنبال دزد این ماجرا می گشتیم. اتفاقا در یک خانه تکانی دم عید، خودکارها در میان لباس های دخترداییمان یافت شدند و از همان زمان بود که بنده نقش پررنگ تری را ایفا کردم و کینه به دل گرفتم( انسان کینه ای نیستم و کاملا ناگهانی، حس شتری در بیابان بی آب و علف را پیدا کردیم که کینه اش گل کرده).
    خودتان می دانید که انسان روشنفکر بصورت کاملا شخصی تصمیم می گیرد با هر دزدی به صورت کاملا جدی برخورد بنماید و او را انجام خبط(اشتباه) گذشته اش به گه خوری( ببخشید عذر خواهی) وادار کند.( خواهشا دخالت نفرمایید، تمامی اعضا و جوارحم و حتی آن ناکجا آبادم به صورت دوره ای و در 5 مرتبه مورد ضرب و شتم معلم گرام قرار گرفته است. مگر شهر هرتست؟) بنابراین با طرح نقشه ای به تصمیم خود جامه ی عمل پوشانده و با خنده ای خبیثانه به استقبال این طرح رفتیم. طبق قرار قبلی، خواهر بزرگوارم به عنوان معاون اصلی عملیات به رویت اطراف مشغول شد و هنگامیکه تمامی اولیا از منزل خارج شدند، گردن دختر دایی را با روسری ابریشم مادرش بستیم و یک حلب روغن 20 کیلویی در زیر پاهایش قرار دادیم. دختر داییمان که به خیال خودش تصور می کرد کسی شده است و دیگر ما تحویلش گرفته ایم و بلکه او را در بازی هایمان به آدمی بشناسیم، با کمال رضایت و خنده مشغول تماشای بلایایی بود که ما در چهره ای کاملا خونسرد بر روی او انجام می دادیم( مدیونید اگر مرا به چشم یاغی(وحشی) بخوانید، مثل اینکه یادتان رفته که بنده را 5 مرتبه مورد ضرب و شتم قرار داده اند؟). سرانجام در یک اقدام استکبارستیزانه پای مبارک خود را بر حلب روغن جاری ساختیم و مشاهده می کردیم که دخترداییمان در کمال سرخوشی بر بالای چوبه ی دارش می رقصد(پدر سوخته عجب قر کمری می آمد!). ناگهان خواهر بی معرفت و قدرنشناسمان من را به گوشه ای پرتاب کرد و دخترداییمان را از پای چوبه ی دار به پایین آورد. حق بود که هر دویشان را با هم اعدام می کردم که جلوی اجرای احکام را نگیرند( آیکون قاضی ای که لج می کند). از آن به بعد، دیگر دخترداییمان به هیچ آزار و اذیتی نسبت به ما روی خوش نشان نداد و تا زمانیکه شوهر کرد و رفت، در کمال احترام نام ما را بر زبان می آورد.
بگذریم...
 سخن به درازا کشید، اما این روزها که 63% دزدی شده بود و من قصد داشتم تمامی این اعمال را در حق دزد خائن جاری کنم، ناخودآگاه یک باتوم و دو باتوم و سه باتوم و ... بر تمامی اعضا و جوارحم شدت یافت بطوریکه قضیه دزدی را فراموش کردم و به عینه می گویم: آقا من دزدم، بیایید مرا بگیرید که 63% نه اصلا 100% دزدی کرده ام!

**در مورد عنوان پست باید عرض بنمایم که دخترداییمان همان...(بند103 اوین-ساعت10-12)

بعدنوشت: دوستان گله و شکایت فرموده بودند که این چه متنیست و سطح کلماتش مربوط به عصر قاجارست، این شد که اصلاحش کردیم.

زادروز نوشتار یکشنبه 17 آبان 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin