تبلیغات
گاه نوشته ها...

هرچه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک!
خدا را شکر که در مملکت جمهوری اسلامی سکونت داریم و خبرهایمان را از جریان زندگی در زیر پوست شهر بدست می آوریم، بی آنکه نیازی به رسانه ی ملی باشد.
پای صحبت های نگهبان محله مان نشسته بودیم که میگفت:
ساعت 20:43
پرشیا ی سفید رنگی، چراغ هایش را خاموش می کند و به انتهای کوچه مان(تاریکترین محل کوچه) می رود. سرنشینانش 3 پسر و یک دختر سیاهپوش هستند. دختر از ماشین پیاده می شود و 3 کوچه آنطرفتر به منزلش می رود...

ساعت21:20
پراید نقره ای رنگی با دختری که در جلویش نشسته به سمت همان محل تاریک کوچه مان می رود و دختر پیاده می شود و 3 دقیقه در آنجا معطل می شود و سپس از آن محل تاریک خارج می شود...

ساعت 22:03
دختری با قدم های لرزان از همان نقطه ی تاریک در حال آمدنست، پرایدی با سرعت از کنارش رد می شود...

ساعت 22:33
ماشین کمری اش را با سرعتی آهسته، همپای دخترک می راند...

پی نوشت:
مرا دوست بدار
   اندکی اما طولانی..!

زادروز نوشتار دوشنبه 25 آبان 1388 نویسا مهدی نامور | دیدگاه ها ()


Blog Skin